دیشب داشتم ستاره ها رو تماشا می کردم.
این همه ستاره توی آسمون به این بزرگی.
فکر کردم پس من توی این دنیا هیچم.
مدتی به ستاره ها خیره بودم.
واقعاْ زیبا بود.
...........................................................................................
یک ستاره...
توی قلبم...
لونه کرده...
آشیونه ی قلبم را...
ویرونه کرده...
بازم اشکام...
قطره قطره...
مثل بارون...
مثل رودی...
سرازیر می شود...
من تو را می خواهم...
چشمانم را...
مرهم ببخش.
نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 2:26 موضوع | لینک ثابت
بر کنار ساحل...
ساحلی بی انتها...
تنها نشستم...
به پهنای دریا می نگرم...
و به بزرگی رب می اندیشم...
با خود می گویم...
یا رب...
خودت میدانی که...
در دل من چه آشوبیست...
از میان بندگانت...
مرا قابل بدان...
او را به من عطا کن...
یا رب...
عشق را تو آفریدی...
عاشق هم تو آفریدی...
معشوق هم تو آفریدی...
عشق را به معشوق...
و...
معشوق را به من بده...
یا رب...
من عاشق هستم؟
نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 ساعت 0:6 موضوع | لینک ثابت
کاری که شبها دارم...
دم به دم یاد توست...
کجایی...
کجایی که درده مرا ببینی...
من دارم می سوزم...
درون این زندان عشق...
مرا آزاد کن...
مجنونم و مرا باکی نیست...
می خواهم تورا...
در آن آهی نیست؟
آه از صد هزاران آه دیگر...
وای از صد هزاران وای دیگر...
دوست دارم آنچنان فریاد زنم...
که در گوشه فلک بپیچد که...
من عاشق هستم.
نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 1:41 موضوع | لینک ثابت
شاید...
نگاه بی تفاوتش...
من را سرد سازد...
شاید...
معنی عشق را...
نرسیدن گفته باشند...
شاید...
باید تا آخرین لحظه ی عمرم...
به پایش به انتظار باشم...
ولی...
من کسی نیستم که...
نا امید شوم...
چون با امید زنده هستم...
من به خود می گویم...
باید...
باید به او برسم...
و باور دارم که خواهم رسید...
کاش خدا هم...
مرا یاری کند.
نوشته شده توسط علیرضا در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ساعت 8:4 موضوع | لینک ثابت
خدایا...
چرا عشق را آفریدی...
که به درد آن...
اینطور بسوزم...
خدایا...
چرا کاشتی عشق را...
در این سینه ی قلبم...
من طاقت ندارم...
خدایا...
چرا دادی عشق را...
و ندادی معشوق را...
من طاقت ندارم...
خدایا...
بیا و لطفی کن در حق بندت...
یا عشق را ریشه کن...
یا معشوق را دل رحم...
.................................................................
خدایا نمی خواهم مثل هر بار دعا های تکراری کنم می خواهم لطفی به من و تمام بندگانت بکنی.
تمام عاشقان را به مقصود خود برسان و من را هم همینطور.
با اینکه خیری از عاشقی ندیدم و ممکنه هیچ وقت به مقصودم نرسم ولی این عشق را از دلم بر ندار که من با عشق زنده ام.
خدایا کاری کن که اگر با من بود خوشبختش کنم و اگر هم نبود خوشبختش کند.
خدایا اگر روزی قرار بود او بمیرد بجایش من را ببر و بزار او زنده باشد.
نوشته شده توسط علیرضا در شنبه دوازدهم مرداد 1387 ساعت 3:2 موضوع | لینک ثابت
روزی می رسد..
روزی پر از عشق...
روزی پر از احساس...
روزی می رسد...
روزی که جنگی نیست...
روزی که دوستی...
پایدار می شود...
روزی که معشوق...
عاشق را می فهمد...
روزی می رسد...
روزی پر از شادی...
روزی پر از بوسه...پر از عشق...
به انتظار آن روز زیبا...
می نشینم...
با دلی شکسته...
خدایا این روز کجاست...
روزی که ستارگان در عین زیبایی می درخشند...
روزی که برای دل من هم...
همدردی می رسد...
خدایا این روز کجاست؟...
نوشته شده توسط علیرضا در جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت 1:23 موضوع | لینک ثابت
دوباره نمی خوام...چشمای خیسم کسی ببینه
یه عمره حال و روزه من همینه
کسی به پای گریهام نمی شینه
بازم...دلم گرفت و گریه کردم
بازم به گریهام می خندن
بازم...صدای گریم شنیدن
همه به گریهام می خندن
دوباره یه گوشه...میشینم و باسه دلم می خونم
هنوز تو حسرت یه هم زبونم
ولی نمی شه و این می دونم
...............................................................................
عشق همان دیوانگیست؟
پس من دیوانه ام
ولی معشوقم دیوانگی مرا نمیبیند.
من عاشقم ولی این را فقط بر روی ورق می نویسم.
ورق همراهی با وفاست.
ورق همیشه با من است.
نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه دهم مرداد 1387 ساعت 1:6 موضوع | لینک ثابت
دوست دارم درون چشمانش نگاه کنم و بلند بگویم دوستت دارم.
دوست دارم صدای قلبم را حس کند.
دوست دارم حتی بگوید نا امید مشو.
ولی او می گوید برو.
می گوید دروغ است.
می گوید نمی خواهد.
خدایا صدایم را می شنوی صدای غم آلودم را...
با این صدا بود که به تو گفتم او را می خواهم...
و تو چه جواب دادی؟
خدایا باز هم از تو می خواهم...
من بدون او هیچم...
من بدون او پوچم...
...................................................................................................
من عاشقی بیش نیستم
صدایم فریاد است در اوج کوتاهی
صدایم کوتاه است در اوج فریاد
دستانم را سوی تو دادم
پس نزن آنها را
با کلام بی کلامی
با صدای بی صدایی
به او گفتم دوستش دارم
به تو گفتم دوستش دارم
به خود گفتم دوستش دارم
جوابی نشنیدم از تو
از خود
اما...
جواب او واضح بود
قلبم شکست
ولی نا امید نیستم
من می جنگم
می جنگم.
نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه نهم مرداد 1387 ساعت 8:51 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام من علیرضا هستم و این وبلاگ رو برای دل خودم درست کردم ولی خوشحال می شم از نظرات شما هم بهرهمند بشم.
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY